روزگار نو
گر زخیال چهره ات عکس فتد به جام می مستی چشم مست تو مست کند پیاله را
قالب وبلاگ

از وقتی یادم میاد، مادر بزرگ (مادر پدرم) را "مادر" صدا می کردیم. با اینکه سنشون خیلی زیاد بود و تقریبا خیلی چیزها رو فراموش کرده بود، منو خوب به خاطر می آورد. هرچی بود، ما چند سال با هم زندگی کرده بودیم. بچه که بودم، وقتی چمدون قدیمیشو باز میکرد، کنارش می نشستم و ازش میخواستم وسایل قدیمیشو بهم نشون بده. همون موقع ها بود که یک صندوقچه چوبی سبزرنگ بهم داد. منم وسایل باارزشمو داخلش نگه میداشتم. هنوز اون صندوقچه را دارم. چند سال پیش بهم گفت که یک دستمال، بالشت و یک رو انداز برایم دوخته و گذاشته کنار. وقتی گرفتمشون، دیدم خودش با دستهای لرزانش برایم حاشیه دوزی کرده و اسمم را نیز روی دستمال دوخته. فکر نمیکردم روزی همون دستمال بشه یادگار مادربزرگ....

این دو سه سال اخیر که دیگه نمیتونست حرکت کنه، هر بار که میرفتم دیدنش، سعی میکردم که سر به سرش بذارم و بخندونمش. بهش سلام نظامی یاد داده بودم، وادارش میکردم بشکن بزنه، ایشونم سعی میکرد همه رو انجام بده. مادریزرگ در تاریخ شنبه هفته گذشته (95/7/17) به رحمت خدا رفت.  حالا دیگه میدونه پسرش و نوه اش خارج نرفته اند، حالا دیگه پیششونه، دیگه بهانشونو نمیگیره...

بعضی از دلتنگیها یه جور خاصی اند، شبیه هیچ دلتنگی دیگری نیستند...

[ شنبه 24 مهر 1395 ] [ 10:06 ] [ برنا ] [ نظرات (9) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15239


  • paper | احد | خرید Reportazh
  • فروش بک لینک قوی | از قدیم تا کنون