X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

شهربانوی قصه های کودکی ام

شنبه 24 مهر 1395 ساعت 10:06

از وقتی یادم میاد، مادر بزرگ (مادر پدرم) را "مادر" صدا می کردیم. با اینکه سنشون خیلی زیاد بود و تقریبا خیلی چیزها رو فراموش کرده بود، منو خوب به خاطر می آورد. هرچی بود، ما چند سال با هم زندگی کرده بودیم. بچه که بودم، وقتی چمدون قدیمیشو باز میکرد، کنارش می نشستم و ازش میخواستم وسایل قدیمیشو بهم نشون بده. همون موقع ها بود که یک صندوقچه چوبی سبزرنگ بهم داد. منم وسایل باارزشمو داخلش نگه میداشتم. هنوز اون صندوقچه را دارم. چند سال پیش بهم گفت که یک دستمال، بالشت و یک رو انداز برایم دوخته و گذاشته کنار. وقتی گرفتمشون، دیدم خودش با دستهای لرزانش برایم حاشیه دوزی کرده و اسمم را نیز روی دستمال دوخته. فکر نمیکردم روزی همون دستمال بشه یادگار مادربزرگ....

این دو سه سال اخیر که دیگه نمیتونست حرکت کنه، هر بار که میرفتم دیدنش، سعی میکردم که سر به سرش بذارم و بخندونمش. بهش سلام نظامی یاد داده بودم، وادارش میکردم بشکن بزنه، ایشونم سعی میکرد همه رو انجام بده. مادریزرگ در تاریخ شنبه هفته گذشته (95/7/17) به رحمت خدا رفت.  حالا دیگه میدونه پسرش و نوه اش خارج نرفته اند، حالا دیگه پیششونه، دیگه بهانشونو نمیگیره...

بعضی از دلتنگیها یه جور خاصی اند، شبیه هیچ دلتنگی دیگری نیستند...

نظرات (9)
جمعه 7 آبان 1395 ساعت 15:58
سلام
چند روز نبودم
اومدم عرض ادبی کنم
و حالتون رو بپرسم
دیگه نمینویسین؟؟؟
شاید نوشتن آرومتون کرد؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنون از لطف و محبتتون
می نویسم، این روزها خیلی سرم شلوغ بود. فرصتی مناسبی پیش بیاد حتما می نویسم. بازم ممنون از مهرتون.
دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت 20:36
چقدر تلخ بود.چندبار خوندمش این چندوقت و هی بغضم گرفت.خدا بیامرزدشون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست گرانقدر
یکشنبه 2 آبان 1395 ساعت 18:20
وای برنا... واقعا متاسف شدم، مخصوصا که اومدم بگم من هم به مادرپدرم میگم مادر...
خدا رحمت کنه مادرت رو...
تسلیت من رو بپذیر :(
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
بعد از دو هفته تازه دارم میفهمم چی شده....
سه‌شنبه 27 مهر 1395 ساعت 14:06
سلام معذرت میخوام این شعر ابیاتش جابه جا شده.

گاهی نه گریه آرامت میکند

و نه سکوت

و نه خنده

نه فریاد آرامت میکند

آنجاست که با چشمانی خیس

رو به آسمان میکنی و میگویی

خدایا تنهایم مگذار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
خواهش میکنم
بازم ممنونم ترانه جان
دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت 17:27
روحشون شاد و قرین رحمت امیدوارم خدا به شما صبر بده...چقدر خوبه که تا وقتی زنده بودن شما تنهاشون نگذاشتین...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی ممنون فرناز جان
دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت 13:08
گاهی نه گریه آرامت میکند

و نه سکوت

آنجاست که با چشمانی خیس

رو به آسمان میکنی و میگویی

و نه خنده

نه فریاد آرامت میکند
خدایا تنهایم مگذار

همه جمله ها و غم ها و ناراحتی ها یک طرف
این جمله هم یک طرف
""حالا دیگه میدونه پسرش و نوه اش خارج نرفته اند، حالا دیگه پیششونه، دیگه بهانشونو نمیگیره....""
روح بزرگوارشون قرین رحمت الهی باشه انشاءالله.
شمام لطفا صبور باشین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون ترانه جان
ممنون از محبتت
یکشنبه 25 مهر 1395 ساعت 22:08
سلام برنا خان
روحشون در آرامش باشه ان شاالله
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
ممنون از محبتتون
شنبه 24 مهر 1395 ساعت 13:22
سلام
انا لله و انا الیه راجعون
بعد از مدت طولانی خبری ازتون نبود.
یه لحظه شک کردم حتما چیزی شده.
یادمه وقتی وبتون رو خوندم یه قسمتش نوشته بودین که مادرجانتون بهتون زنگ میزنه که بهش سر بزنید.
معلوم بود خیلی صمیمی هستید.
خدا رحمتشون کنه
پاییز امسال بازم تلخ بود براتون.
آسمانی شدن مادرجانتان رو تسلیت میگم.
خدا بهتون صبر عطا کنه انشاءاله
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
خیلی ممنون از محبتتون.
شنبه 24 مهر 1395 ساعت 11:39
روحشون شاد. خدابیامرزدشون
امیدوارم خدا بهتون صبر و توان بیشتری بده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی ممنون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد