روزگار نو
گر زخیال چهره ات عکس فتد به جام می مستی چشم مست تو مست کند پیاله را
قالب وبلاگ

امروز صبح سوار تاکسی بودم، راننده (که جوانی حدودا 30 ساله به نظر می رسید) آهنگی از داریوش که از دنیای این روزهاش که همقد تن پوشش شده میخونه رو گذاشته بود و به قسمت "هرشب تو رویای خودم" که میرسید همراهش میخوند که بی مقدمه از من پرسید، میتونم یک سوال ازتون بپرسم؟ گفتم بله خواهش می کنم بفرمایید. گفت: نظرتون راجع به بخشش چیه؟ از حرکات بدن و نوع حرف زدنش معلوم بود یه چیزی مثل خوره داره روحشو میخوره... گفتم بخشش در کل چیز خوبیه، میخواستم بگم چطور مگه و در چه خصوصی...که خودش گفت: یک نفر منو بدجور اذیت کرده، روحمو آزرده، لهم کرده، زیر پا لگدمالم کرده، داغونم کرده...پیش خودم فکر کردم لابد شکست عشقی خورده یا چیزی شبیه به این که خودش دوباره گفت یک نفر زنشو اغفال کرده و...روی تخت خونه اش باهاش خوابیده و سه سال پیش این اتفاق افتاده اما همسرش که دچار عذاب وجدان شدیدی شده بوده امسال (ابتدای سال 95) اعتراف میکنه و بهش اطلاع میده و توبه میکنه. درحالیکه یکه خورده بودم و انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشتم ازش پرسیدم غریبه بوده یا آشنا، گفت غریبه بوده. و گفت کینه و خشم و غم سراسر وجودشو فرا گرفته بوده و قصد کشتنشو داشته اما با خودش و خدای خودش خلوت کرده و با خودش گفته اگر بکشش قلبش تیره و تار میشه و بخاطر خدا بخشیده. و ادامه داد اما الان تردید دارم، نتونستم بطور کامل ببخشم. پرسیدم تردید داری که بکشیش یا ببخشیش؟ گفت که نه، تردید دارم که اگه ببخشمش به خودم ظلم کرده ام یا در حق خودم خوبی کرده ام....

واقعا با درماندگی حرف میزد، و من که فرصت فکر کردن نداشتم، از دیدن شکسته شدنش عذاب میکشیدم و اندوهگین بودم، بهش گفتم اگه مدرک قابل استنادی داری باید اقدام قانونی انجام بدی، اما...گفت مدرکش، همسرشه. و وقتی همسرش پیشش اعتراف کرده خدا محبت همسرشو در قلبش صدبرابر کرده و شیفته و عاشق همسرش شده...

درحالیکه داشتم به مقصد می رسیدم و باید پیاده می شدم، کرایه اش را بهش دادم و گفتم، ببخش و رهایش کن و رهاشو. بخاطر خودت، که آرامش داشته باشی، بخاطر زندگیت و همسرت. و پیاده شدم....

قلبم به درد آمده بود. واقعا خرد شده بود. اما از طرفی خوشحال بودم که اقدام بدتری انجام نداده بود و خوشحالتر بودم از اینکه محبت همسرش در قلبش چندین برابر شده بود و همین برایش کافی بود...

به یاد سفری که دو سال پیش به اصفهان داشتم افتادم. در یکی از مکانهای توریستی نشسته بودیم منتظر چای زعفرانی و نبات و گوش فیل بودیم که یک گروه توریست آلمانی که اغلب زوج های پیر بودند آمدند و کنار ما نشستند. یک خانم میانسال ایرانی، راهنمایشان بود. سر صحبت باز شد و کمی خوش و بش کردیم و عکس گرفتیم (گرفتند) صحبت رسید به تفاوتهایی که با ما داشتند. اون خانم که راهنمایشان بود گفت که اینها واقعا انسانند، مردها و زنهایشان واقعا به هم وفادارند، با اینکه در  محیطی که زندگی میکنند انواع آزادیها را دارند اما به هیچ وجه اهل سو استفاده نیستند. و واقعا در رفتارشون این وفا داری و عشق نسبت به هم موج میزد...با خودم گفتم ای کاش زوجهای ایرانی هم اینچنین بودند و انسانیت را از اینها یاد می گرفتند...(البته منظورم آندسته از زوجهاییست که اینگونه نیستند. نیایید اعتراض کنید که همه اینچنین نیستند و از این حرفها)

هنوز از فکر اون راننده بیرون نیومدم...امیدوارم آرامش و شادی دوباره به زندگیشان بازگردد....

[ سه‌شنبه 9 آذر 1395 ] [ 10:53 ] [ برنا ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15239


  • paper | احد | خرید Reportazh
  • فروش بک لینک قوی | از قدیم تا کنون