روزگار نو
گر زخیال چهره ات عکس فتد به جام می مستی چشم مست تو مست کند پیاله را
قالب وبلاگ

فکر نمی کردم....

فکر نمی کردم یک روز صبح خاله ام با گریه بهم زنگ بزنه و بگه دایی دیشب فوت کرد.

فکر نمیکردم من کسی باشم که این خبرو باید به پدر بزرگ و مادر بزرگ بده

فکر نمیکردم روزی گریه های بلندشونو ببینم...

فکر نمیکردم بخوام هزارکیلومتر دورتر برم تا جسد دایی رو که سر پروژه اش بود برگردونم

فکر نمیکردم روزی دیگه نباشه...لااقل نه به این زودیها....

هیچ وقت خدا نزدیک نبود...همش دور بود...دبیرستانی که بود کنکور داد...زیر بمب باران درس میخوند...همش توی صف نان و نفت بود ...با این حال جزو نفرات برتر بود همیشه...برق فردوسی مشهد قبول شد، رفت اونجا...کمی بعد دانشگاه را گذاشت و به جبهه رفت، برگشت درسشو تموم کرد...بعدشم کار و کار و کار... یا موتور کشتی تعمیر میکرد، یا نصب میکرد، یا سیستم کنترل سد طراحی میکرد، یا پروژه الکتریکال سد (سد های بزرگ) اجرا میکرد...یا سایت منیجر بود...این اواخر هم که مدیر تولید یک کارخانه...دلمون خوش بود که دیگه کمتر میره توی کوه و دشت و بیابون....دلمون خوش بود که داره سر و سامون میگیره...

هنوز برایش عزاداری نکرده ام....

خدا به هممون صبر بده...

[ یکشنبه 5 شهریور 1396 ] [ 14:28 ] [ برنا ] [ نظرات (6) ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 15239


  • paper | احد | خرید Reportazh
  • فروش بک لینک قوی | از قدیم تا کنون